وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود .زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

آشتی

آشتی

بگذار آسمان آن گونه ای که هست در جذبه دو چشم تو خود را بگسترد بگذار که ماه حتی به زیر

ابر در این سیاه شب آرامش به قلب سپید تو آورد.

شاید کمی گذشت شاید تبسم در چشم روزگار شاید که مشق صبر تکلیف روزگار نه چندان به کام

ماست بگذار زیرو بم این زمین شخت با پای خسته تو گفتگو کند تا توان بخاطره آیینه هدیه داد.

و دیگر چه جای آه.........

شاید قبول جهان آنچنان که هست آغاز زندگی است آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اندشاید

شاخه گلی از سکوت ناب آواز زندگیست.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما تا روز ماندگاری دیوار سرد قهر یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار پیکر تب دار روزگاردر برکه گذشت باشد آنجا که ناتوان کلام خسته نه فریادمی رسد و دیگر

سکوت نقطه پایان گفتو گوست.گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از طراوت و بخشش سفر

کند.بذری به دشت مهربانی هم هدیه آوردیم و آنکه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

وقتی مه شرم می چکد از چشم خیس دوست چشمان پرسش خود رابسته دار .لبخند مهربان تو

در چشم شرمناک یعنی بیا دوباره دوست می دارمت شاید که یک سلام آغاز گفت وگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق این اولین قدم از خود گذشتن است...

 

 


+ نوشته شده توسط مریم در شنبه 1386/02/15 و ساعت 9:21 قبل از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mastenegah.Blogfa.Com