خنده های تلخ
صبح هایم با نوای گنجشک های کوچک و قهوه ای آغاز می شود و شبهایم با آرزوهای قناری
محبوس اما طنین آوازهای هیچ یک در وجودم نمی پیچد.
در ختان با برگهای سبز و پر باری شاخه هایشان چقدر آزادانه و گنجشکها و من مثل قناری
محبوس زندانی ام زندانی زندگی......
کاش می توانستم خود را با جمله ای جادویی آزاد کنم اما چطور می توانم من مسافر غمگین
و محبوس زمانه ام و در پیچ های تو در تو سر نوشت گم شده ام و صبح هایم با نوای گنجشگهای
کوچک و رها و شبهایم با ارزوهای غمگین قناری محبوس به پایان می رسد.
