دل شکسته
سحرگاهیست و من با قلبی آکنده از درد غروری که برای عشق تو شکسته ام این چنین خودم را تفسیر
می کنم.....
من از چشمان شبنم زده مهتاب آمده ام از کنار جوانه های عشق و طنین قلب شکسته ام و چشمان باران
خورده ام آمده ام تا دوباره در آغوشت بگیرم و برایت از تنهایی شبهای غربت بگویم. از احساس باران
هنگام لمس زمین از آرامش موجهای دریا و این را می گویم.....
من بی تو مثل شاخه ای خشک می مانم به تک درختی بی بار در کویر تشنه ی تو به ترانه ای می مانم
که بر لب هیچکس نمی نشیند.
پس مرا پذیرا باش ای هستی من
