وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود .زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

خنده های تلخ

خنده های تلخ

صبح هایم با نوای گنجشک های کوچک و قهوه ای آغاز می شود و شبهایم با آرزوهای قناری

محبوس اما طنین آوازهای هیچ یک در وجودم نمی پیچد.

در ختان با برگهای سبز و پر باری شاخه هایشان چقدر آزادانه و گنجشکها و من مثل قناری

محبوس زندانی ام زندانی زندگی......

کاش می توانستم خود را با جمله ای جادویی آزاد کنم اما چطور می توانم من مسافر غمگین

و محبوس زمانه ام و در پیچ های تو در تو سر نوشت  گم شده ام و صبح هایم با نوای گنجشگهای

کوچک و رها و شبهایم با ارزوهای غمگین قناری محبوس به پایان می رسد.

 

 


+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1386/01/29 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mastenegah.Blogfa.Com