وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود .زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

یادگاری

یادگاری

باران یادگار توست ـ خاطره نمناکی نگاه من است.

باران اشک آسمان است همان روزی که بارید و مرا از وداع خبر داد ـ از آینده های بی بودن ـاز حسرت

لیکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان را از یاد برده بودن نه تنها آسمان که تمامی دنیا را !

باران دگر بار آمد و رفت ـ افسوس که این بار تنها من بودم و دل ـ در حسرت تو که بر چشمانم لبخند

بزنی و بگویی:

باز هم چترت را فراموشش کرده ای؟ و من آرام می گویم:

دستان تو را دارم با کی نیست ! و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا می کنم.

 


+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1385/12/21 و ساعت 9:52 قبل از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mastenegah.Blogfa.Com