وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود .زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

تا آمدنت

تا آمدنت

تا آمدنت بگذار قصه یافتن تو را برای کسانی که هنوز پی گمشده خود هستند بگویم

بگویم که من تو را میان ستارگان آسمان یافتم آنجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان

دعوت میکنند.

من تو را میان گلهای باغچه یافتم تا آنجا که هرروز شبنمی خندان به گلها سلام میدهند

من تو را میان قاصدکهایی یافتم که هر روز برای دوستدارانت نوید شادی و امید را می دهند

در انتظارت ای ترانه نا مفهوم کفشهای غیرتم را در می آورم و در کویر غرورم با پای برهنه راه

می روم تا شاید که تاولهای قلبم را باور کنی.


+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1385/12/04 و ساعت 10:46 قبل از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mastenegah.Blogfa.Com