فریاد
دیوارهای خسته ام را صدا میزنم و خانه ساکتم را به فریاد دعوت می کنم.
چراغها را زنده نگه می دارم . قلم خسته هم را می خوابانم . تنم را از خوابهای
طلایی لبریز می سازم . تا در پای درخت انار و گلابی شعری بخوانم.
تو را در رستورانهای شهر و در چشهای اهورا و در صبحگاهان و در باران پاییزی
و در چادر عشایر جستجو می کنم. باد هم نمی تواند بین من و تو فاصله بیندارد
نه آسمان نه زمین اگر تو در کنار من باشی می توانم با اولین پرواز که از دور دست
می آید به سوی پاییز بروم تا برگ زرد درخت....
