وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود .زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

ای کاش آسمان حرف...

ای کاش آسمان حرف ....

ای کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد.

ای کاش واژه خقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش نیاز نبود.

ای کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب میشد.

ای کاش شمع خقیقت محبت را در تقلایپر سوز پروانه می دمید و اورا باور میکرد.

ای کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشناتر بود.

ای کاش آنقدر مهربان بود که داغ را به دست خزان نمی سپرد.

ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست و کاش مرگ

معنی عاطفه را میفهمید و عاطفه معنی عشق و.....


+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1385/11/23 و ساعت 6:32 بعد از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mastenegah.Blogfa.Com