سکوت
زمین سکوت کرده و آسمان خاکستری است حس غریبی از سر انگشتانم در گوشت و پوست
و استخوانم ریشه دوانیده و مرا هم به کاوش کهکشانها برده است.
طنین ضربان قلبم سکوت اتاقم را میشکند ساعت هاست که میخواهم قلبم را به سپیدی کاغذ
بفشارم و اندیشه های پاره پاره ام را به یادگار بگذارم.
اما دستهایم شکوه کنان تنهایم گذاشته اند مدا هم به کاوش کهکشانها برده اند.
و دیگر حتی لحظه ای مجال گریستن و اندیشیدن نیست.
زنگیسه چیز است:اشکی که خشک میشود.....
لبخندی که محو میشود....
و یادی که در عالم باقی می ماند.....
