تبليغاتX
فانوس عشق


وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود .زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

سکوت

سکوت

زمین سکوت کرده و آسمان خاکستری است حس غریبی از سر انگشتانم در گوشت و پوست

و استخوانم ریشه دوانیده و مرا هم به کاوش کهکشانها برده است.

طنین ضربان قلبم سکوت اتاقم را میشکند ساعت هاست که میخواهم قلبم را به سپیدی کاغذ

بفشارم و اندیشه های پاره پاره ام را به یادگار بگذارم.

اما دستهایم شکوه کنان تنهایم گذاشته اند مدا هم به کاوش کهکشانها برده اند.

و دیگر حتی لحظه ای مجال گریستن و اندیشیدن نیست.

زنگیسه چیز است:اشکی که خشک میشود.....

لبخندی که محو میشود....

و یادی که در عالم باقی می ماند.....

 


+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 5:41 بعد از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mastenegah.Blogfa.Com