غروب سرد تنهایی
راهی نمانده به جز سوختن و یا اینکه خود را خوش کنم به آینده ای که معلوم نیست.
بوی گذشته در آن محو شده و مرگ را از خود باقی گذاشته تا توشه راهم باشد.
زندگی برایم پاییزی بود که در آن بهاری سرد جاری بود.....
قبول گذشته ها ممکن نیست همان طور که آینده را نمی شود قبول کرد.
غروب سرد تنهایی به من می خندد در حالیکه گذشته ها را با می برد میگوید:
اون که رفته هرگز نمیاد
اونی هم که مونده آخر از غم انتظار میمیره